تبلیغات
دو همنفس - پست های دوران سربازی
 
     
 
وبلاگ دو همنفس
صفحه اصلی صفحه نخست
لینكستان لینکستان عاشقان
تماس با ما تماس با ما
 
دو همنفس
 
لینکستان عاشقان

وبلاگ دوهمنفس لیستی از وبلاگهای عاشقان رو در اینجا جمع آوری کرده است شما هم میتوانید لینک خود را به این لینکستان اضاف کنید.

 
آرشیـــو
خرداد 1388 (1)
دی 1387 (1)
آذر 1387 (1)
شهریور 1387 (1)
مرداد 1387 (2)
تیر 1387 (2)
خرداد 1387 (4)
اردیبهشت 1387 (3)
فروردین 1387 (3)
اسفند 1386 (3)
بهمن 1386 (4)
دی 1386 (2)
آذر 1386 (2)
مهر 1386 (2)
شهریور 1386 (2)
تیر 1386 (5)
خرداد 1386 (1)
اردیبهشت 1386 (3)
فروردین 1386 (1)
اسفند 1385 (2)
 
جستجو جستجو

 
لینکدونی
سیندخت
صباوپرهام
شکلات عسلی
گوشه دلم
دیر تش باد
من و ام اس
ساروی کیجا
نی نی سونو
خونه نارنجدونه
خونه تو خونه من
یادایام
پوروچیست و جاماسب
من و تو ما می شویم
مطبخ خاله خانوم
خانومک و شوهرک
خوشبختی در یک کلبه کوچک
دکوراسیون
دکوراسیون
فلفل بانو
خانوم خونه
سین.شین
شایلین
سامیا
سید و خانوم
شب مهتابی
علی سیاه سابق
سعید و سونیا
ترانه عشق
طراحی رایگان لوگو
خانومی و آقایی
 
موضوعات
عمومی (84)
سیاسی (4)
فرهنگی و اجتماعی (8)
ادبی (10)
مناسبت ها (20)
دوران سربازی (4)
 
آمار

امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : نفر
ایجاد صفحه : - ثانیه

 
لینک های ویژه

تجربه
پاتوق بروبچ دانشگاه یاسوج
تجارت الکترونیک
میهن بلاگ


آرشیو پیوندها
 
     
 
خداحافظ پادگان صفریک

من از زیر باران خون آمدم
من از انتهای جنون آمدم

توی ای رخت زیبای سربازیم
تو هستی نشان سرافرازیم

بالاخره دیروز امریه هامون رو دادند
انتظارها به پایان رسید بعضی از چهره های مضطرب به چهر های خندان تبدیل شد و بعضی هم Smiley 
انتظار بچه ها برای گرفتن امریه شان صحنه گرفتن نتایج کنکور را برایم تداعی کرد همه کنجکاو بودند که ببینند در چه شهری باید دوره کدشان را بگذرانند
فرمانده یگان اسامی بچه ها را به ترتیب حروف الفبا صدا می زد و بعد از گرفتن اثر انگشت و امضا امریه هاشون رو می داد. بعد از 94 نفر که امریه هاشون رو گرفتند نوبت به من رسید. رفتم و امریه ام رو گرفتم. در اینجا جا داره از تمام کسانی که برای من دعا کردند که هرجا که مصلحتم هست بیفتم تشکر کنم. برگه امریه ام را باز کردم نوشته بود.
رسته: توپخانه صحرایی و موشکها
و این بدان معنا بود که باید جهت طی دوره تخصصی توپخانه صحرایی و موشکها خودم را به مرکز آموزش توپخانه اصفهان معرفی می کردم

اما بعد از گذشت یک ساعت از گرفتن امریه ها. شاهد صحنه های خیلی قشنگی بودیم
آشنایی یک اتفاق است و جدایی یک قانون
موقع خداحافظی٬ موقع وداع٬  دیگه باید از کسانی که دو ماه رو به طور 24 ساعته با اونها بودی جدا می شدی. خیلی سخت بود مخصوصا جدا شدن از بعضی از اونها اشک ها را از چشمانت سرازیر می کرد. امیر نصیری - محمد برکت - آزاد محمدی - جواد شچاعی ... همه از هم حلال بودی می طلبیدند و همدیگر را در آغوش می گرفتند. شاید دیگر هیچ وقت آنها را نبینی. اما مطمئتا خاطرات این دو ماه رو که با اونها بودی فراموش نخواهی کرد


پادگان صفریک. بچه های یگان 713 . خداحافظ
پایان دوره اموزشی
الوداع

راستی نظرتون درباره این ضرب المثل که میگه: هر چی سنگه    پیش پای لنگه. چیه؟

  2 نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1384 ساعت 05:02 ق.ظ توسط امیر      نظر شما ()  


پس فردا جشن سر دوشی

بله دو ماه از مدت خدمت سربازی ام داره می گذره و فردا  پس فردا با برگزاری جشن سردوشی دوران آموزشی به پایان می رسه و برگ های امریه مان رو به دستمان می دهند تا مشخص بشه که برای گذراندن دوره کد باید به کجا خودمان را معرفی کنیم. به شیراز یا تهران یا اصفهان یا بروجرد؟ خدا داند. همه چیز پس فردا مشخص خواهد شد. امیدوارم که دوره کدم در شیراز باشه چون از لحاظ خواندن درس های فوق لیسانس خیلی راحت تر هستم ( البته قرار بود که جشن سر دوشی ما فردا باشه اما به پس فردا موکول شد)

دو ماه آموزشی  رو که همه می گفتند سخته٬ اصلا برای من سخت نبود. و خیلی از آن چیزی که فکر می کردم راحت تر بود. نمی دونم شاید هم توی ۰۱ این طوری باشه و بقیه جاها دوران آموزشی سخت باشه. من فکر می کردم که توی این مدت وزن کم کنم اما وزن که کم نکردم فکر کنم اضاف هم کرده باشمSmileySmiley

بر عکس همه که میگن هفته اول آموزشی از همش سخت تر هست برای من هفته آخر سخت تر از همه بود.
از یک طرف دلتنگی های دلم برای زهرا عزیزم که از بعد از دیدنش در روز عاشورا خیلی خیلی بیشتر شده بود.
و از طرف دیگه این هفته آخری خیلی برام کند گذشت و ضد حال های زیادی خوردیم. قرار بود که پنجشنبه جشن سردوشی باشه اما نبود بچه ها می گفتند حتما دیگه شنبه هست و باز هم شنبه نبود ... تا اینکه خودشان به طور رسمی اعلام کردند که دوشنبه ۱/۱۲ مراسم برگزار خواهد شد اما امروز دوباره گفتند که بفرموده مراسم پس فردا بر گزار میشود. و از اونجا هم که ارتش چرا نداره ما هم مجبور هستیم که یک روز دیگر رو هم در صفر یک بمانیم
از طرفی هم فکر اینکه دوره کد کجا می افتم ذهنم را مشغول کرده بود. یک توضیحی درباره دوره کد بدهم. در ارتش بعد از دو ماه آموزشی یک دوره آموزش تخصصی به عنوان دوره کد وجود داره که در زمینه های مختلفی هست. مثلا دوره کد مخابرات٬ کد عقیدتی سیاسی٬ کد پیاده و ... که هر کدام آموزش های مخصوص به خود را دارند

اما به هر حال داره دوران آموزشی به پایان می رسه با تمام خوبی ها و بدی هاش و تنها خاطراتش باقی می ماند. ۸ شب نگهبانی٬ یک شب آماده٬ یک شب گشتی٬ یک روز اردوگاه و میدان تیر(من مسئول حمل آر پی چی بودم) یک هفته تمرین مراسم جشن سر دوشی که از همش بدتر بود(چیزی حدود یک ساعت و نیم باید خبر دار بایستیم)
هفت هفته را به این شکل گذراندیم. ساعت ۵ صبح بیدار باش. آوردن پوتین ها به داخل آسایشگاه٬ آنکادر کردن تخت و خوردن صبحانه. از ساعت ۶ تا ۶:۴۵ نظافت عمومی ( من و ۱۱ نفر دیگه باید محوطه درب جنوبی پادگان رو تمیز می کردیم) ۶:۴۵ حضور و غیاب (توی ارتش به کسی که غیبت کرده می گن نهست کرده) و خلاصه کلاس های آموزشی شروع میشد تا ساعت ۱۲ که وقت نماز و ناهار بود. ساعت ۱:۳۰ دوباره آغاز کلاس ها تا ساعت ۴:۳۰ که پایان کلاسها بود.
و هفته هشتم را هم تماما به تمرین مراسم پرداختیم
نکته جالب این بود که از روز اول٬ هر روز به بچه ها مرخصی می دادند از ساعت ۵:۳۰ بعداز ظهر تا ۵:۳۰ فردا صبح
و از مشکلاتی که توی این مدت بچه ها رو خیلی اذیت می کرد. ارتباط تلفنی با خانواده هاشون بود. تعداد تلفنی که در پادگان بود خیلی کم بود ( ۸ تلفن برای ۲۰۰۰ نفر) و در نزدیکی های  پادگان هم تلفن عمومی وجود نداشت. و بچه ها مجبور بودند برای تماس گرفتن مسافت خیلی زیادی رو طی کنند و در صف هایی طویل منتظر بمانند
اگر باز هم بخواهم از مشکلات این مدت بگم باید به مسئله بهداشت پادگان اشاره کنم. که متاسفانه خیلی ضعیف بود. امیدوارم که سالم از این پادگان صفر یک خارج بشیم و بیماری با خودمان به سوغات نبریم.

برام دعا کنید که که دوره کدم رو اونجایی که صلاحم هست بیفتم. مرسی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ( ۲/۱۲/۸۴)
بله امروز طبق گفته قبلی مراسم برگزار شد اما امریه ای صادر نشد و ما دوباره مجبور شدیم که یک شب دیگه در پادگان صفر یک بمانیم. نمی دونم این ارتشی که همش دم از انظباط می زنه چرا خودش در اجرای برنامه هاش نظم نداره؟

یک نکته دیگه جاتون خالی دیشب هم نگهبان بودم و یک شب دیگه به نگهبانی هایی که در صفر یک داده بودم اضافه شد

راستی ارتش محترم لطف کرد و به پاس این دو ماه خدمتی که براش انجام داده بودیم شش هزار و شصت تومان (۶۰۶۰) حقوق به سربازانش داد. قابل توجه اینکه هر یک از این سربازان برای تهیه وسایل سربازی خود خیلی بیشتر از اینها خرج کردند

خوب با اجازتون دیگه برم پادگان این شب آخری رو هم  بگذرانیم به امید اینکه فردا امریه هامون رو بهمون بدهند

باز هم میگم دعا یادتون نره

  2 نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن 1384 ساعت 06:02 ق.ظ توسط امیر      نظر شما ()  


هفته اول سربازی

با سلام خدمت همه سربازان ایران

بله دیگه با اجازتون ما هم دیگه کچل کردیم و لباس سربازی به تن کردیم.

خدمتتان عرض کردم. روز اولی که وارد پادگان شدیم ما رو بردن و یک سری فرم پر کردیم و خلاصه بعد از چند ساعت معطلی یک جفت پوتین و یک شلوار و یک فرنچ به همون دادن و گفتن برید و روز چهار شنبه صبح ساعت ۷:۳۰ پادگان باشید. همراه با کلی وسایل که ما باید می خریدیم. آخه خداییش درسته آدم بره برای کشور خدمت کنه بعد هم کلی از جیب هزینه کنه. ( بحث سی یا سی ممنوع!!!)

خوب بگذریم. ما هم توی این چند روزی که تعطیل بودیم با مهدی رفتیم خانه اون یکی دیگه مهدی به هر حال چند روز اول سربازی به همین راحتی سپری شد فقط ما یک روز رفتیم حسن آباد و کلی علائم به لباس هایمان زدیم.

سه شنبه شب ۶/۱۰/۸۴ اولین ورود رسمی ما به پادگان صفر یک بود. شب اول . آسایشگاه یگان. کلی دانشجوی اعزام شده به خدمت. با کله هایی کچل . با لباس هایی یک دست . ساعت ۱۰ شب. خاموشی . کلی از بچه ها با همان لباس سربازی می خوابند. بعضی ها خوابشان نمی برد. بعضی ها حرف می زنند. و ..... صبح ساعت ۵ صبح بیدار باش. چراغها روشن. روز اول سربازی به طور جدی.... صبحانه. به خط شید. با فریاد شهید بشین. (روز اول سخت بود که به طور نظامی بنشینم ولی حالا دیگه عادت کردم(چشمک)) . با فریاد علی پاشو.  بیا پتو هات رو بگیر. این طوری تخت رو آنکادر می کنند. ( چقدر سخته حداقل ده دقیقه طول می کشه که من و مهدی بتوانیم باهم تخت هامون رو آنکادر کنیم. البته این روزهای اول هست ولی مطمئنا بعد ها سریعتر خواهیم شد) . تمیز کردن آسایشگاه. نظافت عمومی .................. .آخر شب. همه خسته از ۵ صبح تا ۱۰ شب روی پا بودن. تا سرهامون رو گذاشتیم روی بالش خوابمون برد. صبح ساعت ۵ بیدار باش. نظافت محیط اطراف ( من و مهدی باید برگهای توی باغچه رو جمع می کردیم. این قدر خندیدیم که نگو) . میدان . سخنرانی فرماندهان ( کلی به طور خبر دار باید سخنرانی ها رو گوش می کردیم) ناهار. مرخصی. از ۵ شنبه عصر تا شنبه صبح . اما من و مهدی نگهبان هستیم و نتوانستیم از این مرخصی استفاده کنیم. و فقط توانستیم چند ساعت این ۵ شنبه بعد از ظهری رو مرخصی بگیریم

یک هفته  گذشت. خیلی عالی خیلی باحال تر از اون چیزی که فکر می کردم. کلی خندیدم با مهدی. باور کنید این قدر اتفاق خنده دار برای من و مهدی افتاد که مهدی می گفت اگر این اتفاقات رو توی وبلاگ بنویسیم. همه بهمون می خندند و ...
خلاصه خیلی خوب بود فقط هر دومون کمی کمبود خواب داریم . خوب ما زودتر برگردیم پادگان بخوابیم که فردا سر پست خوابمون نبره ( چشمک)


در حاشیه :

    من و مهدی در یک آسایشگاه هستم و تخته خواب هایمان هم کنار هم هست البته من طبقه بالا هستم و اون طبقه پایین.
   جمعه این هفته اولین نگهبانی من و مهدی شروع خواهد شد. و به خاطر این موضوع ما نتوانستیم مرخصی اخر هفته داشته باشیم
   مهدی خشتی رو هم وبلاگ نویس کردم. براش یک وبلاگ توی پرشین بلاگ درست کردم. که اون هم در مورد سربازیمان خواهد نوشت.( همین الان که من دارم می نویسم اون هم داره می نویسه با این تفاوت که اون تا حالا فقط سه خط توانست تایپ کنه (چشمک)) آدرس وبلاگ مهدی http://mowjesabz.persianblog.com

   وقت نیست تا بیشتر از خاطرات خنده دارمون رو براتون تعریف کنم.

خوش باشید

  2 نوشته شده در پنجشنبه 8 دی 1384 ساعت 07:12 ق.ظ توسط امیر      نظر شما ()  


دو روز اول خدمت

باز هم سلام
من نمی دونم چرا می گن سربازی سخت هست بابا به خدا این دو روز که به ما خیلی خوش گذشت (چشمک). اخه دیروز که تعطیل بود و امروز صبح هم که رفتیم حوزه نظام وظیفه به ما گفتن برید خوش باشید ساعت 12 ظهر برید ترمینال کاراندیش تعاونی 8 تا از آنجا شما رو اعزام کنند به صفر یک تهران
اما چند نکته :
توی چند دقیقه ای که توی حوزه نظام وظیفه بودم. دو تا از بچه هایی رو که قبلا می شناختم پیدا کردم. یکیش مهدی خشتی بود با سری کچل (با شماره صفر کله اش رو زده بود)اخه اون هم محل آموزشش صفر یک تهران هست . خلاصه باید توی این دو ماه این مهدی خشتی رو هم تحمل کنم که فکر کنم همین باعث سختی سربازی باشه (چشمک) به جز مهدی هم یکی دیگه از بچه های دوران دبیرستان رو دیدم که اون هم اتفاقا محل خدمتش صفر یک تهران بود. خلاصه روز اولی که خیلی خوب بود ببینیم بقیه اش چطور می گذره؟ که مطمئن هم هستم خیلی خوب خواهد گذشت . اخه خود من می خواهم که این طوری باشه. پس خواهد بود. بسته دیگه باید برم چیزی تا ساعت 12 ظهر باقی نمانده
پس فعلا خدا حافظ


پی نوشت:

با اجازتون ساعت ۱۲ ظهر رفتیم به محلی که تعیین شده بود. آنجا هم فقط اسامی مان رو نوشتند و گفتند برید ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر بیایید که دیگه واقعا اعزام شید پادگان صفر یک تهران. ( مجهز ترین پادگان ایران) . یک نکته دیگه رو هم بگم این طوری که مشخص بود باید حتی توی مسیر رفتن به پادگان هم این مهدی خشتی رو تحمل کنم اخه توی اتوبوس اون کنار من می شینه. (البته همه این چیزهایی رو که می گم شوخی هست. واقعا خوب شد که با یکی از بچه هایی  که از قبل می شناختم هم خدمتی هستم )

موفق باشید

  2 نوشته شده در شنبه 3 دی 1384 ساعت 11:12 ق.ظ توسط امیر      نظر شما ()  



نوشته های پیشین ...
2 یه خانوم خونه ی تنبل
2 ادامه نوشت جریانات عروسی
2 شیراز بارونیه
2 بعد از مدتها..
2
2 یه بن بست
2 یه نفس نیمه راحت
2 یک ماه دیگر همچین روزی!!!
2 مادرها خیلی صبورن
2 خسته ام.............
2 برای عزیزم٬ برای بهتر از جانم
2 پایان نامه
2 یه بغل محبت
2 روز معلم بر عزیز خودم مبارک
2 دارم سرگیجه می گیرم


صفحات...

 

هفدهم مرداد 1385 شروعی برای یک آغاز بی پایان

دو همنفس