خوب تو این تعطیلات داداش گلم اومد شیراز و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.شب اول بردیمش کوهپایه و بعد لونا پارک شیراز و یه سقوط آزاد رو داداشم تجربه کرد که تا چند ساعت بعدش هنوز تو شوکش مونده بود و هی می گفت مای گاد این دیگه چی بود.راستش رو بخواید واقعا هم ترس داشت من چند هفته پیش با امیر سوار شده بودم و کلی از اون بالا به شاهچراغ التماس کردم که من رو سالم به زمین برسونه جالب اینکه مقبره ی نورانی شاهچراغ از اون بالا دقیقا رو برومون بود.شب بعدی رفتیم طرفای سعدیه و بعد هم تو سرما یه بستنی خودمون رو مهمون کردیم.و برای روز عید برنامه ریزی کردیم که بریم اطراف شیراز به روستایی به نام قلات و کوهپیمایی کنیم.صبح که از خواب بیدار شدیم دیدم که کلی بارون اومده و زمین خیسه ولی کوتاه نیومدیم و بندو بساط و جمع کردیم رفتیم تو دل طبیعت.این روستای قلات یه چیزی شبیه ماسوله هست خونه ها سر هم سوار شدن این روستا معروف هست به ماسولی شیراز و بعد از این که از وسط روستا رد می شی و از کوه بالا می ری یه ابشار خیلی خوشگل ازت استقبال می کنه که واقعا زیباست خلاصه اینکه اون روز خیلی خوش گذشت.به داداشیم هم خیلی خوش گذشته بود و کلی شیفته ی طبیعت شیراز شده بود.
فردای اون روز امیر رفت دانشگاه و من و داداشی رفتیم شاهچراغ من اونجا کلی دعا کردم از جمله دعاهام این بود که امیر رو برای هیئت علمی دانشگاه بابلسر بپذیرن.الان حدود سه ماهی هست که مدارکش رو پست کرده و هنوز خبری نشده.خلاصه اینکه با التماس تمام از شاهچراغ خواستم که امیر رو تو اون دانشگاه پذیرش کنن.شب اون روز داداش برگشت تهران.و من بعد از این همه تعطیلات واقعا دلچسب رفتم شرکت و یه روز کسل کننده رو گذروندم و خسته رفتم خونه و جلوی تی وی ولو شدم صدای اس ام اس گوشیم اومد ولی اصلا حسش رو نداشتم که برم بالا برای یه اس ام اس و بی خیال از دنیا و زندگی ترجیح دادم که همونجا یه چرتی بزنم. ساعت دو و نیم امیر از سرکار اومد و با خوشحالی گفت اس ام اسم رو خوندی گفتم نه گفت از بابلسر زنگ زدن گفتن که روز شنبه بیا برای مصاحبه
من از خوشحالی پریدم امیر و بغل کردم و هی می گفتم خدایا خیلی بزرگی همین دیروز بود که من تو شاهچراغ دعا کردم.وای نمی دونید که چقدر خوشحال شدم.امیر می گفت از حدود سیصد نفری که درخواست داده بودن هفده نفر رو برای مصاحبه خواستن و از بین این هفده نفر فقط دونفر رو می خوان.خدایا تو که اینقدر بزرگی خودت صدام رو بشنو و یه پارتی بازی برامون بکن که امیر یکی از اون دونفر باشه خداجون ازت خواهش می کنم..از هر کی که این وبلاگ رو می خونه خواهش می کنم که هرچی انرژی مثبت دارید رو به سمت ما سرازیر کنید که ما نیازمند انرژی های مثبت همه ی شما هستیم.
من خودم احساس می کنم که اون روز به واسطه ی شاهچراغ خدا صدام رو شنیده و مطمئنم که اگر خودش بخواد همه چیز جور می شه.
وای که چقدر خوش گذشت این چند روز تعطیلی.روز پنج شنبه که شب تولد امیر بود من با یه دسته گل نرگس ازش استقبال کردم و کلی اون شب بهمون خوش گذشت.
آخر شب خواهر شوهر زنگ زد و پشت تلفن گفت هرچی می گم فقط با اره و نه بهم جواب بده
منم که حرف گوش کن گفتم چشم .خواهرشوهر:فردا تولد امیره؟ من:بله . خواهر شوهر: ما می خوایم امیر رو سوپرایز کنیم فردا عصر همگی با هم می یایم خونتون. من:بله بفرماید شام درست می کنم دور هم باشیم.خواهرشوهر:نه به خدا فقط می خوایم بیایم دور هم باشیم و تولد امیر رو تبریک بگیم. من:زحمت می کشید تشریف بیارید خوشحال می شیم.(و در تمام مدت این مکالمه امیر گل و گلاب من هم جلوم نشسته بود
)
فردای اون روز چون من خانوم خیلی منظمی هستم خونم تمیز بود و نیازی به کار کردن نبود به همین جهت خوابیدیم تا ساعت 12ظهر.بعد رفتم تو آشپزخانه جهت هنر فشانی و یه کیک خوشگل پختم که بعد عکسش رو در اولین فرصت می گذارم.موقع آوردن کیک خواهرشوهر به به چه هنرمند چه باسلیقه
(یه لحظه یادکوکب خانوم کلاس دوم افتادم ).آخر شب هم دوتا فیلم توپ دیدیم. از سر شب اسمون شیراز بارونی بود .صبح زود ساعت ده که از خواب بیدار شدیم
دیدم هوا ابریه و چه بارونی داره می یاد.یاد اون روزهای بارونی افتادم که مامان آش درست می کردو تو یه اقدام چریکی از تخت پریدم پایین و رفتم زودپز و در اوردم و نخود لوبیارو ریختم توش و ساعت دو یه آش باحال تو قابلمه می گفت بیا من و بخور.ما هم که اصولا تریپ رمانتیک پیشنهاد دادیم که آش رو تو اتاق خواب جلوی پنجره بخوریم و این پیشنهاد مورد استقبال همسر گرامی قرار گرفت و رفتیم بساطمون رو پهن کردیم و پنجره رو باز و یه پتو روسرمون و یه کاسه آش تو دستمون شروع کردیم به خوردن.به من که خیلی مزه داد از اون روز هی دوست دارم بارون بیاد.
راستی فکر کنم که تعطیلات آخر این هفته خانواده ام از تهران بیان پیشمون.البته قولش رو که دادن ولی خدا کنه که بیان.من که دلم خیلی می خواد خانواده ام بیان خونم و من ازشون پذیرایی کنم .تو این یک سال و چند ماهی که من اومدم شیراز فقط یه دفعه اومدن خونمون اون هم عید بود و اصلا اونطور که دلم می خواست نشد چون همه اش بیرون بودیم.
عرضم به حضورتون این خونه ای که ما توش نشستیم رو پارسال تو گرونی های خونه خریدیم اون موقع شدیدا خانواده شوهرم دنبال یه خونه ی دو طبقه ی نوساز بودن و خونه ای با این شرایط پیدا نمی شد. خلاصه اینکه وقتی این خونه رو پیدا کردن از حولشون اصلا توجه به این نکردند که این خونه ی به این بزرگی شوفاژ نداره و فقط یه شومینه داره.(من هم که اون زمان تهران بودم و اصلا تو خرید خونه دخالتی نداشتم) به هر حال ما مجبور هستیم که به سبک زمان قلی میرزا و خان بی بی جان تو این شش ماه از بخاری استفاده کنیم.پارسال یه بخاری گذاشتیم تو یکی از اتاق ها و تو پذیرایی به خاطر اینکه پرستیژش به هم نخوره فقط شومینه روشن کردیم و هی یخ زدیم ولی امسال بی خیال پرستیژ مرستیژ شدیم و قرار شد که یه بخاری هم تو پذیرایی روشن کنیم و این شد که ماجرای خرید بخاری ما شروع شد..
یه روز با همسر عزیزتر از جانم رفتیم و چند جا بخاری دیدم و من فقط از یه مدلش که مارک معروفی هم هست خوشم اومد و بنا به خواست همسر رفتیم که جاهای دیگر رو هم نظاره کنیم و اون روز تماما وقتمون رو گذاشتیم برای بررسی کردن.جالب اینجا بود که این مارک معروف رو که نمایندگی هم داره هرجا یه قیمتی به ما می دادند. بعد که تصمیم به خرید کردیم تخم این مدل از این مارک رو در شیراز ملخ خورده بود و این شد که تا چند هفته پتو پیچان در خانه از اینور به اونور می رفتیم بعد از دو هفته سردواندن ما اب پاکی رو ریختن رو دستمون که دیگه وارد نمی کنیم و حالا حالا ها نیست.من هم تو سایت این کالا یاداشت گذاشتم که این چه وضعی هست و...
بعد یه روز ظهر که جلوی بخاری اتاق خواب در خواب ناز بودم یه آقای محترمی زنگ زدن و اعلام کردند که من از شرکت... زنگ می زنم شما تو سایت ما یاداشتی گذاشته بودید که یاداشتتون ناخوانا بود من هم جریان رو گفتم ایشون هم با مهارت بالا تونستن خشم من رو فروکش کنن و شماره نمایندگی شیراز رو بهمون دادن و گفتن زنگ بزنید به خانم... و بگید آقای ... معرف شما هست و اگر این خانم نتونستن براتون تهیه کنن زنگ بزنید به خودم نهایتا براتون یه دونه از تهران می فرستیم
(به این میگن سیستم مشتری مداری)
ما هم زنگ زدیم به خانم... و گفتیم از آشناهای آقای ...هستم
من یه بخاری می خوام مدل فلان.خانمه هم کلی تحویل گرفت و بعد هم زنگ زد به انبارشون من صداش رو می شنیدم که می گفت آره برای آشنا می خوام پس هست دیگه برایم یکی بگذار کنار.من هم
خانمم من یه دونه براتون گذاشتم کنار امروز تشریف بیارید بگیرید 
متاسفانه تمام زندگی ما ایرانی ها رو همین اصل می چرخه.
فردای عروسی ما به زور بیدار شدیم و جهت میزان پیلی
راهی آرایشگاه شدیم.من برای اولین بار بود که می رفتم پیش آرایشگر مامانم نمی دونستم که این ماریا خانوم عوض دستاش بیشتر دهان مبارکش کار می کنه خلاصه اینکه کلی طول کشید تا موهای اینجانب رو اتوکشی نماید.از یه طرف هم هی مامان زنگ می زد که چرا نیومدی دیر شد.(پاتختی بنا به درخواست خانواده داماد در منزل مادر داماد برگزار می شد)ما هم هول هولکی یه نهاری خوردیم و ماشین پدر گرامی رو که در کاپوت جلوش به خاطر تصادف دیشب بسته نمی شد رو برداشتیم و با مادر عزیز راهی شدیم(قبل از حرکت برادرم من و کشید یه گوشه و اخطار داد که سرعت بیشتر از 80 نرو چون در کاپوت زیرش باد می افته و ممکنه برگرده تو شیشه و.. خلاصه ما با ترس راهی شدیم و هی مامان می گفت چرا اینقدر یواش می ری دیر شد(لازم به توضیح هست که مامان ما تازه به دست فرمون ما ایمان پیدا کرده و تا همین یک هفته پیش با آیت الکرسی خوندن و هی رو اعصاب ما رفتن که یواش برو زدی وای اینور و نگاه کن وای جلوت و نگاه کن و از این حرفها سوارماشینی می شدن که من می روندم
) من هم به خاطر اینکه مامان نترسه به خاطر وضعیت ماشین خودم رو می زدم به اون راه می گفتم دارم تند می رم دیگه از این تندتر؟
(تو بزرگراه رسالت بودیم که یه ماشینی بوق زد که خانم کاپوتتون بازه)من هم با اشاره گفتم می دونم ممنون .بعد مامان با نگرانی گفت چی شده من هم جریان رو براش تعریف کردم مامان گفت چرا نگفتی گفته بودید با آژانس می اومدیم اگر می دونستم نمی گذاشتم تو برونی و...دوباره آیت الکرسی خوندنشون شروع شد و هی می گفت چقدر تند می ری؟من و می گی
خلاصه وقتی رسیدیم خونه مادر داماد با همه سلام و علیک کردیم و جهت تکمیل میزان پیلی و تعویض لباس به داخل اتاق رفتیم.خواهر های داماد هم که من خیلی دوسشون دارم چون خیلی با محبت هستن به داخل اتاق آمدند و ما رو نظاره می کردن من هم هی دست دست می کردم که برن بیرون تا من لباس عوض کنم ولی مثل اینکه اومده بودن پیش ما تا ما تنها نباشیم(جهت مهمان نوازی) منم که دیدم اینها بیرون برو نیستن دلم رو زدم به دریا ..بعد خودشون رفتن بیرون
.کم کم همه مهمونهای ما هم رسیدن و عروس خشگلمون هم با یه لباس بسیار زیبا که شبیه پرنسس شده و رو موهاش به خاطر سفارش من گل مریم زده بود وارد شد. دختر خاله های داماد اومدن شروع کردن به باز کردن هدایا من هم که اونجا شلغم.مامانم هدیه های نقدی رو داده بود به من.وقتی همه ی هدیه ها باز شد دختر خاله دست آوردن که اونها رو بگیرن و اعلام کنن من هم که تا اون لحظه حکم چغندر سر زمین رو بازی می کردم گفتم اینها رو شما نمی شناسید و باید خودم اعلام کنم. و شروع کردم به اعلام هدایا و آخرش یهو یادم اومد که هدیه ی پاتختی خودم رو یادم رفته بدم همون موقع شیرجه به سمت کیفم رفتم و یه انگشتر طلا سفید با نگین مروارید رو در انگشت خواهر عزیزم کردم 
.شبش هم نیم ست این انگشتر رو که یه جفت گوشواره و یه سینه ریز با زنجیرش بود سرسفره عقد داده بودم
. بعد هم هدایای سرسفره عقد رو از رو کاغذ خوندم و اینگونه شد که از نقش چغندر سرزمین به نقش هنرپیشه ی هالیوود مبدل شدم.
بعد از تموم شدن مراسم ما رفتیم آماده شدیم جهت عزیمت به خانه (در مورد خاله خانم داماد تو پست قبل بهتون گفته بودم یادتونه شب عروسی چیکار کرد؟)جهت حال گیری موقع خداحافظی به خاله مهربونه ی آقا داماد رسیدم و رومو کردم سمت یکی از خواهر های داماد گفتم وای ...جون نمی دونی من این خالتون رو چقدر دوست دارم(با صدای بلند که اون یکی خاله ی داماد بشنوه) از همون رو ز اول که این خالتون رو دیدم چهره ی مهربونشون خیلی به دلم نشت بعد هم رو کردم به سمت خود خاله مهربون بهشون گفتم حتما تشریف آوردین شیراز ما رو هم قابل بدونید بیاید خونمون. این خاله مهربون با لپی گل انداخته گفت نظر لطفتون هست مرسی عزیزم.بعد اون یکی خاله ی داماد ته پذیرایی بود و حتی نیومد جلو برای خداحافظی آخه همشون اومده بودن جلوی در تا باهامون خداحافظی کنن من هم اصلا به رو ی مبارک نیاوردم و ازش خداحافظی نکردم ولی با یک نیم نگاه بعد از تعریف های من از خواهرشون متوجه شدم که در ته اعماق وجودشون چه شعله ای برپاست.در آخر چون من تا حالا همچین دختر بدجنسی نبودم جهت دلداری به خودم این جمله ی قشنگ رو بزرگ می نویسم که:
*چیزی که عوض داره گله نداره*
بعد از خداحافظی رفتیم خونه ی خواهرم بعد از یه ساعتی اومد و از هم خداحافظی کردیم .آخه فردا می خواستن برن ماه عسل مشهد.ما هم که کلی حرف از عروسی رو دلمون قلمبه شده بود و خیلی دوست داشتم نخود بیاندازیم بالا که نشد .و تا یک مدت طولانی هم نمی شه چون من قبل از اینکه خواهرم از مشهد بیاد باید برمی گشتم شیراز.